X
تبلیغات
در مکتب انسان کامل

در مکتب انسان کامل

در مقاله اخیر،دومین انگاره از نحله ارزشمند مکتب عین الانسان را بررسی کردیم وابعاد مبحث (کمال انسانی )را

از      منظر مکاتب شرق و غرب بیان کردیم،حال از محضر تمامی دوستان دلبسته به مکتب عشق،اجازه

میخواهم،سومین انگاره از گزاره این مکتب انسانی-الهی را،در حد توان تشریح کنم ۰سومین اصل از این مجموعه

نورانی عبارتست از اصل( احترام به کرامت انسانی ).در این باب نیز نحله ها و مکاتب گوناگونی اظهار نظر کرده اند

وتعاریف خویش را بیان نموده اند که سعی می کنیم به اجمال به شرح آن بپردازیم.متفکران و اندیشمندان مغرب زمین

پس از دوران فئودالیته که (انسان)را حول محور (زمین) تعریف میکردند، به تدریج با فرارسیدن قرن پانزدهم و ظهور

دوران رفرماسیون که علل بروز آن در این مقال نمی گنجد وبه شرط حیات شرح آن را به زمان دیگری موکول میکنم

،جهت گیریشان به سمت تعریف ماتریالیستی از انسان  متمایل شد که البته تشریح آن را در دو مقاله اخیر به تفصیل

گذشت۰آنچه که در باب مبحث (کرامت انسان)مورد اجماع اندیشه ورزان غرب است،در غالب گفتمان حقوق بشر

 تجلی می یابدکه منشا ومبدا آن به اواسط  قرن بیستم برگشته وگروههای مختلفی رادر برمیگیرد که در بسیاری از گزاره

های تئوریک ، حتی به تعارض ایدئولوژیک منجر گشته وانشعابات متعددی را خلق کرده که به تفصیل اشاره خواهد

شد.جامعه شناسی ما قبل قرن بیستم،برپایه نظم وستفالیایی واتکا به دولت و اقتصاد کینزی بنیان گذاشته شد،این انگاره

 که ریشه در مباحث (ماکس وبر،مارکس و....)داشته،نقطه کانونی را (اقتداردولت )میگیرد هر چند که ما بین مباحث

 (وبر و مارکس ) اختلا فات عدیده ایست ،اما ریشه بحث آنان حول محور مدرنیته شکل گرفته است ،هرچند که مارکس

 مباحثش را به سمت تعارضات موجود در جامعه ونیز شیوه تولید بورژوازی و ارزش اضافی حاصل از کار طبقه

پرولتاریا سوق میدهد اما در پایه مباحث با اندیشه( وبر) مخرج مشترک دارد ،فی الجمله اندیشه عصر مدرنیته با طرح

 جامعه مدنی ،احترام به انسان را حول جامعه و اقتدار دولت-ملت تعریف کرد واز ابعاد بین المللی آن غفلت نمود

چراکه آزادی های مدنی و اجتماعی را برای تامین حقوق انسانی  کافی می دانست  ونیازی به اجماع جهانی برای

ارضاع این خواسته عقلایی بشریت ندید،البته اندیشه دیگری از اوایل ۱۹۶۰شکل گرفت که در ادامه به آن اشاره

خواهد شد،از حدودسال ۱۹۶۰مبنای مباحث جامعه شناسی جدید بر پایه( چرخش پسامدرن ) شکل گرفت ونقطه اتکا

 را در مباحث ،از حوزه دولت-ملت  به سمت  نهادها وانجمن های فراملی وجهانی سوق داد وبه تدریج نظم وستفالیایی

جای خود را به بی نظمی ونسبی گرایی دوره پست مدرنیسم داد،که البته ویژگی های منحصر بفرد خاص خود را دارد که

 به تلخیص میتوان به،۱-کاهش قدرت دولت در معادلات بین الملل وگرایش به نهادهای جهانی چون سازمان ملل،

بانک جهانی،شرکت های چند ملیتی و سندیکاهای غیر انتفاعی چون گروههای فمنیست،همجنس باز،حامی محیط

زیست و.....۲-جوهرستیزی۳-نسبی گرایی وانکار فراروایتها وگرایش به روایت های متکثر۴-استقبال از نحله های معنا

 گرا. اشاره کرد،به این ترتیب اندیشه های (لاکلائو،موفه،فوکو و......) فضا را برای شکل گیری اندیشه  جهانی شدن

ونظم نوین جهانی باز کرد که البته این بار نیز با کلید واژه حقوق بشر همراه گردید،البته این بار مراد از حقوق بشردر

قالب فضای تکنولوزیک وسرعت ارتباطات و هیاهوی تبادل اطلاعات محوگردید و حاصل ان به اضمحلال انجامید،

تا این جای مبحث از دریچه جامعه شناسی سیاسی به دو تعبیر متفاوت از حقوق بشر در قالب جامعه شناسی دوران

مدرنیته ودوران جدید اشاره کردیم،اساسا در هردو دوره،تعاریف نظری وعملکرد عملی گروهها جه در پوشش جوامع

مدنی وچه در پوشش دولت اقتدارگرا وچه در قالب نهادهای جهانی همراه با عدم درک صحیح  از کرامت نوع انسان

وحقوق معنوی ومادی اوبوده است چراکه همچنان تبعیض نژادی،تحقیر قومیت ها،له شدن انسان ذره ای وتوده ای در

 زیر چرخ دنده های سرعت تکنیک وفناوری واضطراب وسردرگمی و در نتیجه هویت زدایی بشر امروز ادامه دارد

وریشه آن در سلب آرامش روحی اوست،اینجاست که بشر با چالش بی پناهی به ستیز برمی خیزد ودر فقدان تعریف

 خویشتن چون شمع ذره ذره آب می گردد. بنابراین گزاره حقوف بشر مورد ادعای مغرب زمین ،در واقع، ارزش وکرامت

 انسان را چه دردوره ماقبل مدرنیته وچه دردوران مدرنیته وچه در حال حاضر(عصر پسامدرنیزاسیون) با یک نگاه

ابزاری ودر خدمت ایدئولوژی ومنافع خویش ،در همان عصر تعریف کرده واز تبیین یک مبنای یکپارچه وپیوسته

برای آن غفلت نموده، به گونه ای که در یک زمان، اعتبار نوع انسان را حول محور زمین و در دوره ای حول محور

صنعت وتکنیک ودر حال حاضر حول محور دیالکتیک پسامدرن(نسبی گرایی حقیقت وجودی انسان) تعریف می کند

 که البته به وضوح نقص این مکتب در این باب را آشکار می سازد. تا این سمت از مبحث به نقایص مکتب مغرب

زمین در تحلیل (اعتبار نوع انسان)اشاره کردیم ،حال به انحرافات فکری واعتقادی متفکران شرق در این باب می

پردازیم(ادامه دارد)

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:28 توسط علی اکبر محبوبی| |

 درمقاله اخیر،اولین اصل ازاصول گزاره فکری مکتب انسان کامل راتشریح کردیم،امیداست که دراین مقال 

  بتوانیم به فضل الهی به اصول دیگراز این مکتب مهرگستر اشاره کنیم.به اعتقاد این حقیر،دومین انگاره از این

  مجموعه نورانی عبارتست از اصل(کمال انسانی) واعتقاد به این موضوع که ازلوازم التزام به مکتب 

 موردنظراست.درباب(کمال انسانی) ومسیرتحقق آن نیز،درمیان دانشمندان ونظریه پردازان مختلف،مواضع 

  گوناگونی وجود دارد که با بررسی کلیت هریک،به تعریف مورد نظرخواهیم رسید.سوالی که در ابتدا ذهن هر

    انسان بیدارضمیری را به خود مشغول میکند،عبارتست از اینکه حقیقت سعادت و رستگاری انسان در کدام 

  مکتب ودر کدام اندیشه وتئوری،طرح ریزی شده است؟درطول تاریخ فلسفه سیاسی غرب، اندیشمندان بسیاری

    در باب مسیرتحقق فلاح بشر طرح ریزی کرده اند که جامعیت تمامی آنها را (رفاه مادی) بشرتشکیل داده 

  است.اگرمسیر تاریخ فلسفه سیاسی غرب را بررسی کنیم،می توانیم به راحتی دغدغه تمامی اندیشه ورزان 

   مسیحی را در این مورد دریافت و عمق التقائات تفکری آنان را بیش ازپیش حس کرد که در این فرصت به

تحلیل آن می پردازیم.سیرحضور فرهنگ دوران فئودالیته وادامه روند آن تا رسیدن به اندیشه دولتهای مطلقه

وظهور وبروز دوران نوزایی ورفرماسیون در قالب تفکر(لیبرالیسم)و جلوه گری سیرتاریخی اندیشه کمونیسم

ودر دوران جدید نئولیبرالیسم و نئومارکسیسم واندیشه این روزگاران ما،که عبارتست از سوسیال لیبرالیسم

(دولت رفاه)حاکی از دغدغه های قابل تامل نظریه پردازان غربی است،بنابراین وجوه مشترک تمامی این

تفکرات را،روح ماتریالیستی یا مادی گرایی این مجموعه تشکیل می دهد،حال در این جای مبحث توجه شما

خوانندگان ارجمند را به تشریح تفکر(ماتریالیستی)جلب میکنم.بنیان و درون مایه تفکر ماتریالیستی

را،انکارمتافیزیک و اصراربر(تجربه ومشاهده) در اثبات ادله ها واستدلال های علمی تشکیل می دهد،چراکه

وقوع انقلاب صنعتی ودستاوردهای فنی وعلمی بشر در غرب،ذهن انسان غربی را به سمت(عالم ماده) جلب

کرد و او را فارغ از عالم معنا به حرکت درآورد.آنچه که در این بخش از مبحث قابل تذکر است،این نکته کلیدی

است،که آنان یکی از ارکان و وجوه رسیدن به فلاح حقیقی بشر را دریافتند و ابعاد دیگر آنرا غافلانه وتا

حدی عامدانه رها کردند که این نکته فصل مشترک متفکران شرق نیز در تاویل مسیر رستگاری بشر نیز بوده

است،لذا اندیشه مادی گرای بریده از عالم قدسی،در چارچوب تفکر مدرنیته خلاصه می شود که حاصل آن،نفی

 معنویت وروح معنوی وتعال فطری انسانی است،در نتیجه انسان به بی پناهی وبی اعتمادی دچار می گردد

وسرگشتگی وحیرت تمام آمال و آلامش را فرا می گیرد،حال جالب تر اینکه نفی مبانی مدرنیته در همین جامعه

غرب و توسط روشنفکرانی چون(میشل فوکو،هایدگر) ودیگر اندیشه گران پست مدرنیسم در حال طرح ریزی

است،کافی است،انسان به آرا آنان مراجعه کرده و نقادی هایشان را نسبت به مبانی غربی و مدل حاکم بر تفکر

آنان را بررسی کند،آنگاه به ابطال آن نظریات دلگرم می شود.در این مقال از بحث،اجازه می خواهم که به غفلت

 بزرگ ونابخشودنی متکلمان و متفکران شرق نیز درباب راههای نیل به سعادت بشری اشاره ای داشته

باشم.در طول تاریخ فلسفه سیاسی حاکم برجوامع شرق نیز،همواره اشارات و نقل های دینی-عرفانی،باتعریف

 نادرست و عدم ژرف اندیشی در مطالب همراه بوده است.اگر نیم نگاهی به قرائت های مختلف از دین مبین

اسلام در جوامع گوناگون بیندازیم،به راحتی متوجه می شویم که متفکران واندیشه ورزان شرق نیز،تنها بعد

معنوی وقدسی انسان را برای مردم شرق طرح ریزی کرده اند واز وجوه مادی وجود انسان غفلت ورزیده اند.

آنان تنها راه سعادت بشر را،اطاعت کورکورانه و متصلبانه از مبحث ونقل قول های غیرعقلایی و حتی

غیرشرعی خود می دانستند وهرگونه مخالفت را در باب بدعت تفسیرکرده وروشن ضمیران عارف مسلک

متصل به حقیقت انسان کامل را،متوهم،جادوگر وبا سایر اتهامات روبرو می ساختند.آیا علت این همه پایداری

علمای مشرق زمین برافکار فاصله گرفته از بطن دین چه میتواند باشد؟این نکته وتاکید که(نتها راه فلاح بشر

آنچه ما می گوییم وتشخیص می دهیم است)نشانه آشکار غفلت از مبادی اصولی سعادت مدنی است،آنچه پاشنه

آشیل اندیشه گران ومتکلمان شرق است عبارتست از،عدم معرفت وشناخت به حقیقت ونسخه باطنی دین، وتنها

توجه به پوسته وظاهر آیین است که شریعت نام دارد،حال سوال اینجاست فاصلع شریعت تا مقام فانی وباقی

حقیقت چه مقدار است؟ بنابراین، کلید واژه مورد نظر در باب(حریت مدنی)،تبیین وتشریح سطحی وظاهر

 گرایانه متفکران شرق از مسیر تحقق حریت انسانی است،چراکه به باطن وژرفای مسیر رستگاری نرسیده اند

ومطمئن باشید نخواهند رسید.در بخش پایانی بحث اجازه می خواهم،به آرا مندرج در مکتب عین الانسان در باب

 طریق کمال مدنی بپردازم.اعتقاد این حقیر وتمام دلدادگان به مکتب مورد نظر این است که کامل ترین،جامع

ترین وعالی ترین مبانی واصول نیل به فلاح مدنی در مکتب مورد نظر طرح ریزی گردیده است.اولین نکته در

این گستره،اشاره وتاکید برهر دو وجوه وارکان وجودی انسان است،لذا این کلید واژه همان گزاره مورد غفلت

 اندیشه ورزان(شرق وغرب) گیتی است.نکته قابل تامل در این مورد،توجه هم زمان وهم پایه به هر دو بعد

وجودی انسان است،یعنی،رشد وبالندگی معنوی وقدسی انسان،به همراه تربیت و هدایت وجوه مادی و غریزی

 انسان است.(انسان)تربیت شده در منظر مکتب حقیقت الانسان،هم به آمال مادی،دنیایی واین جهانی خود خواهد

 رسید و هم با سیر در اعماق باطنی آیین، که عبارتست از سیر از طریقت به حقیقت، ابعاد معنوی و روحانی

خود را به تعالی می رساند،لذا انسان به مثابه پرنده ایست که دو بال دارد،یک بال آمال مادی ودیگری بال آثار

 معنوی.نکته دیگری که در باب فلاح مدنی از منظر مکتب انسان کامل مورد نظر است،عبارتست از اینکه،راه

 وصول به سعادت ونیل به کمالات عالی بشری برای هر انسانی در هرجای کره خاکی مفتوح  است،چراکه

 خداوند منان در کالبد همه مخلوقاتش،فطرتی تعبیه کرده که هرگاه حقیقتی به آن ارائه شود،آنرا با روی باز

وگشاده می پذیرد وبه ندای دعوت آن لبیک می گوید،این همان(جان جان جانی)است که حضرت لسان الغیب در

 جای جای دیوانش آنرا متذکر می شود.بنابراین انسان وهرآنچه پیرامونش آفریده شده،جهانی است و کمالات آن

 نیز عالمگیر است،وتنها راه صف بندی این پیکره واحد جهانی،ایجاد فرصت های برابر برای شکوفایی ابعاد

وجودی هر انسان در هر نقطه از گیتی است،بنابراین کمال حقیقی و بالندگی نهایی انسان جهانی در سایه ولایت

 (عین الانسان) امکان پذیر است و سعی در این طریق،هرچه بیشتر مسیر را به طالب عشق می نمایاند،چراکه

(انتظار الفرج من الفرج).حال  که با وجوه متقارن (مکتب انسان کامل) با دیگر ایدئولوژی ها در باب(کمال

مدنی) آشنا شدیم،امید است که در فرصت دیگری به سومین اصل از اصول حقه مکتب عین الانسان به قید حیات

 بپردازیم. 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 9:19 توسط علی اکبر محبوبی| |

پارادایم فکری مکتب انسان کامل دارای ابعاد وزوایای پیدا وپنهان بسیاری است که نیاز به یک ژرف اندیشی و

واکاوی عمیق درجهت تحلیل وتبیین صحیح وموثراین موضوع دارد،تبیین این مکتب عشق پرور وافق

گستر،نیازبه هم اندیشی تمامی اندیشمندان وفعالان عرصه علم وفرهنگ دارد تا با گردهمایی خود وتبادل

اطلاعات مورد نظر،بتوانند به یک گزاره فکری وعلمی درجهت تبلیغ واشاعه این گفتمان بپردازند،چراکه دراین

عصر ودر ظلمات فضای غبارآلود مدرنیته،وظیفه ای جزاین مورد برای ما قابل تصور نمی باشد.این نکته که

مدعیان گفتمانهای اقتصادی واجتماعی،درنقاط مختلف کره خاکی خود راداعیه دار بدانند وبرای خود حق

اظهارنظر وتبیین موضوعات را بدهند،نشات گرفته ازضعف ما وامثال ما درمعرفی مکتب مورد نظر

است،چراکه ضعف وسستی تئوری پردازان این گزاره فکری باعث مظلوم ماندن آفتاب پشت ابر می گردد

وزمینه رشد وتعالی رااز انسانها دریغ می دارد،بنابراین وقتی معتقد به مبانی واصول حقه خود هستیم باید در

جهت تشریح هر چه صحیح تر این پارادایم فکری در فضای ایده های جهانی تلاش کنیم وجهانیان را به مکتب

مورد نظر دعوت کنیم.تااین جای بحث به اهمیت تشریح این گزاره فکری اشاره کردیم،حال با کمک واستعانت

از ذات باری تعالی سعی می کنیم در ابتدا،اصول اساسی مکتب انسان کامل راتشریح وسپس به توضیح ماهیت

ونحوه بکارگیری آن بپردازیم.اولین ومهم ترین موضوع در پارادایم فکری مکتب ریشه دوانده در ایران،بی

تردید موضوع (انسان شناسی) است،چراکه تا انسان وحقیقت آن شناخته نشود،پایه های بحث شکل نمی گیرد

وگفتمان عقیم می ماند.در مکاتب مختلف تعاریف متعددی از (انسان) ونقش آن در جامعه وجود دارد که به یکایک

آن اشاره می کنیم.متاسفانه در بحث (انسان شناسی) بسیاری از متفکران وعلمای ما نیز دچار خطا واشتباه می

شوندونمی توانند عمق مطلب را برای ما روشن کنند،لذا امروزه ظلم بسیار بزرگی در تعریف ماهیت و وجود

انسان در حال رخ دادن است که اگر بطور صحیح این موضوع واکاوی نشود با صدمات ولطمات بسیاری

روبرو خواهیم گردید.آنچه که امروز در دنیای متجدد با عنوان (اومانیسم)شناخته می شود یکی از تعاریفی است

که از انسان ارائه شده است. در این مبحث عده ای باعدم آگاهی وشناخت نسبت به مبانی روش شناسی ومعرفت

شناسی ،درحال تسری مفهوم اومانیسم به مبانی (عرفانی-انسانی) هستند که این نکته جای بسی تاسف است.آنچه

که غرب با مطرح کردن (انسان خدایی)بدنبال آن بوده تبلیغ واشاعه روحیات سرکش،نفسانی وحیوانی انسان

است که به اصل (لذت مطلق) ویا  (منفعت شخصی) تعبیر می شودفلذا آنان انسان را بدون مبدا ومقصد معرفی

کرده و موجبات سرگشتگی وحیرانی انسان مدرن را فراهم می کنند،لکن آنها منجلابی راپیش روی بشریت می

گشایند که ازآن به سراب(بی هویتی) تعبیر می شود که این نقطه تاریک تمامی اصول واید های گفتمان های

ماتریالیستی غرب است که اضمحلال آن را به وضوح نشان می دهد.نکته جالب تر اینکه همین اشتباه فاحش را

متفکران شرق نیز در مورد (انسان) وتعاریف متعدد از آن انجام داده اند، چراکه تعریف آنان نیز شامل روحیات

خشک،تعصب آمیز ومتصلب انسانی است که این نگرش به حقیقت انسان نیز با نقطه آرمانی بسیار فاصله

دارد،بنابراین تا این جای مبحث به اشتباه هردو گروه از متفکران شرق و غرب در تعریف انسان اشاره کردیم

،در ادامه به تعریف جامع ومانع مکتب اصیل  ریشه دوانده در ایران در این باب خواهیم پرداخت.آنچه مکتب انسان

کامل در تعریف انسان به آن معتقد است،عبارتست از اشاعه ظرفیت وجودی انسان که به قول فلاسفه،امری

تشکیک بردار است.لذا وقتی ما از انسان صحبت می کنیم،مراد ما آن جنبه عرفانی،روحانی و قدسی اوست که

اگر در مسیر (معرفت النفس) قراربگیرد واین (نفس مجرد) با پرورش صحیح همراه شود ،می تواند به قدری

این(من) از (تن)انسانی فاصله بگیرد تاغ رنگ وبوی خدایی پیدا کندوبه (عین الانسان) نزدیکترشود،لذا هردرجه

که در تربیت نفس و (من) خویش موفق تر باشد به ابعاد فطری وسرشتی خویش نزدیکتر است ،بنابراین آنگاه به

معنای حقیقی کلمه،(انسان)نام می گیرد وروح خدایی وتوحیدی در او دمیده می گردد به آرزوی عرفا مبدل می

گردد.حال به تفاوت نگاه پارادایم فکری مکتب انسان کامل با سایر مکاتب در مقوله انسان شناسی پی می

بریم،چراکه(من عرف نفسه فقد عرف ربه)تا این جای بحث به اولین اصل از گزاره فکری مکتب انسان کامل

اشاره کردیم ،ان شاالله تبیین دیگر اصول را به مقال دیگری موکول می کنیم،امیداست بارجوع به این

معارف،هویت وجودی خویش رابیش از پیش بشناسیم وبا آن انس بگیریم.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 18:54 توسط علی اکبر محبوبی| |

دراین مقال به تحلیل وتبیین همایش انسانها و آنچه که امروز درعرصه مدیریت جهانی به عنوان

همایش انسانها تعبیر می شود می پردازم.اولین تمدنی که علم ادعای برپایی همایش انسانها را به

دوش کشید بی تردید تمدن رو به اضمحلال غرب است که امروزه مطابق گفتمان هژمونی قدرت

لیبرالی ،گردهمایی انسانها راممکن می دانندو برون داد تفکر خویش را اصل(رفاه) نامگذاری می

کنند لذا آنچه آنها ازآن به هم افزایی انسانها تعبیرمی کنند سرابی بیش نیست چراکه آنچه که اساس

سرشت انسان را بطور کامل ارضا کند وهم افزایی اصیل انسانها را به فعلیت برساند،هنوز به

سرانجام نرسیده  هرچند که نشانه هایی ازآن بروزکرده است.آنچه که تمدن غرب را در برقراری

آمایش سرزمینی،فرهنگی،دینی و جغرافیایی انسانها ناکام کرد ،عدم آگاهی لازم ازتمام ظرفیتها

،پتانسیل ها و استعدادهای خود آگاه انسانی است،بنابراین اولین شرط تحقق پارادایم هم افزایی انسانی

،شناخت همه ابعاد وجودی برترین موجود هستی است .مطمئنا اشتباه آنگلوساکسونها نشات گرفته از

بی پناه ساختن وجود انسان وورود آن به قفس آهنین دنیای پوچ و واهی است که سرنوشت آن را

بایددر بروز ایدئولوژی فاشیسم که تجلی رادیکالیسم مکتب لیبرالیسم است ،دانست لذا حلقه مفقوده

تمدن غرب را تنها باید در(عدم باور به مبدا و مقصد) برای انسان دانست  چراکه آنها انسان را بدون

آغاز وانجام می پندارند و در ترسیم آینده انسان دچار تردید وسرگشتگی می شوند، بنابراین آنچه که

مسیر اساسی آدمی است را نادیده می گیرند ودر منجلابی به نام(بی هویتی) قرارمی گیرند که با قطع

آلام و آمال آنها معنا می شود.تا این جای بحث به مشکلات ومعضلات پیش روی تمدن غرب در

برقراری آمایش انسانی پرداختیم،اکنون به ریشه های التقاطی تفکرات متفکران شرق که ناکامی آنها

را در برپایی همایش انسانی به همراه داشته است اشاره می کنیم.بزرگترین نکته مورد غفلت در

تفکرات حاکم در مکتب شرق را باید به خودشیفتگی آنها وتصور غلط آنان در مورد نهایت مسیر

آدمی دانست چراکه آنان تنها وتنها خود وادیان خویش را نجات بخش می پندارند وباقی انسانها را

گمراه وفریب خورده می انگارند،در حالیکه آنها نیز مانند غربیان به ابعا وجودی انسان وجلوه خدا

داری آن پی نبرده اند وتنهادر منجلاب خدا دانی باقی مانده اند لذا در در بعضی از تفکرات آنها به

مواردی بر می خوریم که انسانها را صف بندی کرده وامتیاز می دهند حال آنکه غافل ازآن هستند که

اگر بخواهیم انسانها را رتبه بندی کنیم باید امکان مساوی را در اختیار تمامی آنان بگذاریم،آنگاه

ملاک هایی را ارائه کرده ودر نتیجه به درجه بندی آنها بپردازیم،لذا تازمانی که زمینه ای یکسان

رابرای تمامی بشر فراهم نکنیم ،نمی توانیم آنان را تمیز داده وامتیاز بندی کنیم،درنتیجه نه تمدن

غرب ونه تمدن شرق شرایط هم افزایی انسانها را ندارد،لذا آن مکتبی که امکان کامل را برای

اجتماع انسانها  دارد وبرنامه جامع را ابتدا برای فتح قلوب ودر مرحله بعد فتح عقول ودر انتها فتح

کردار ورفتار در جهت شکل دهی نهاد آدمیان دارد مکتب ریشه دوانده در ایران که همانا مکتب

انسان کامل است می باشد که وظیفه همگان اشاعه این مکتب وحرکت در این صراط پربهجت

ونورانی است،در این بخش از بحث سعی میکنم شاخص های حرکت امروز جامعه بشری به سوی

هم افزایی انسانها را شرح دهم،حرکت فعال،پر تنش ومجدانه جامعه بشری برای گریز از بحران

(بی هویتی)آغازگردیده وتمام متفکران برجسته در حال هم اندیشی برای خروج ازاین وضعیت

اسف بار هستندچراکه سایه روشنهای مقصد اصیل ونهایی در حال طلوع است وافق های برجسته

باور به (عین الانسان) در حال ظهور وبروز است،لذا (انسان) بعنوان مهمترین موضوع جامعه

بشری درحال رخ نمایی است ،بنابراین تنها راه حل همان کلید نجات بخش مکتبی است که نمود آنرا

ازدیرباز در(ایران)شاهد بوده ایم وخاتم پیامبران به آن مژده داده است.آن گزاره وکلید نهایی

بازگشت به حقیقت وجودی انسان که بعدی تشکیک بردار است،می باشد لذا این وجود مجرد که

پرواز آن به افق قدسی دارای شدت وضعف است باید به اصل نهایی خود ختم شود چراکه هر

عرضی به ذات ختم می شود لذا ذات وجودی انسان نیز حقیقت انسان یا به تعبیری نهایت الانسان

است که عبارت می شود از( انسان کامل)،لذا تا بشریت حیران امروز به سمت مقصد خویش که

همان عین الانسان است رهسپار نشود ،همایش باطنی و واقعی آن رخ نخواهد داد واین سرگشتگی

مضمن همچنان ادامه خواهد یافت،گزاره نجات، همان وعده صادق عرفا وصلحا است که با گستره

این فرهنگ وزدوذن فرهنگ متکی به اصل لذت ورفاه که گلواژه های آن در فرهنگ مدرنیسم معنا

می شود ،می توان به هم افزایی عمیق وژرف انسانها در سایه ولایت عین الانسان دست یافت.به امید

طلوع مهر آخرین در گستره مکتب ریشه دوانده در ایران.

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 13:7 توسط علی اکبر محبوبی| |

در این مقال به تبیین گزاره ای کاملا عمیق وژرف در ریشه یابی منشا ربوبیت حضرت حق و

  شناخت رب جلیل براساس برداشتهای مختلف (عرفا و علما ) می پردازیم.تعاریف ارائه شده در

شناخت ومعرفت نسبت به معشوق ازلی وابدی خلایق از منظر روش شناسی ونیز معرفت شناسی

به دو گونه قابل تقسیم است،لذا آنچه از صفات و ویژگی های حضرت حق در تعاریف فقها وعلمای

دور مانده از مکتب اصیل انسان کامل مورد توجه است ،بیشتر معطوف به ارائه تصویری غضبناک

از آن رب کریم که در صدد مجازات اکثر خلایق است می باشد که تنها تخفیف آن تعلق ذات باری

تعالی،تنها به آنها وکسانی که مانند آنان فکر می کنند است که این گزاره ریشه در (تفکر تخصیص)

آنان دارد چرا که به عقیده این حقیر آنان،تنها معشوق عالمگیر را متعلق به خود و هم کیشان و هم

ساکان خود می دانند وباقی انسانها را محروم از این دایره می پندارند،لذا خود را مالکان دین

وحقیقت انسان می دانند و سهمی برای دیگر تفکرات ناب عرفانی قائل نیستند.در اینجا یک نکته قابل

تامل است و آن اینکه مراد ومنظور این کمترین از بکاربردن واژه فقها یا علما ،مراجع صدرایی

وعارف به مکتب ریشه دوانده در ایران نیست بلکه مراد ومنظور بنده صوفیان جدامانده ازشریعت و

البته اندک علمای بی عملی است که در همه دورانهای تاریخ بشریت،اسباب رنج ومشقت را برای

انسان کامل زمان خود فراهم می آوردند وعزیزترین خلایق خدا را با جهل وکج فهمی خود به مقتل

می بردند وجام زهر عدم تبعیت را به کام آنان می ریختند(حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید-از

شافعی بپرسید امثال این مسائل).حال در این مقال به تبیین جایگاه خداوند منان از منظر عرفای واصل

وعلمای صدرایی عامل به حقیقت انسان می پردازم.جایگاه و مقام خدای عرفا سراسر رحمت ولطف

وعطوفت است چراکه معطوف به نظاره و خلقت فطرت پاک وزلال وحیانی در کالبد انسان

است،لذا خدای عرفا ،خدای عشق،لطف ،کرم،رافت وبخشش است که عاشق شد وانسان را تنها

وتنها برای خود سرشت وخلق کرد وچه زیباست داستان آفرینش انسان ،آن زمان که خدای لطیف بار

سنگین محبت خویش را که هیچ یک از موجودات تاب تحمل آن را نداشتند بردوش انسان وامی نهد

وآن امانت ثقیل را به دست انسان می سپارد(آسمان بار امانت نتوانست کشید- قرعه کار به نام من

دیوانه زدند)،حال چگونه می شوند خالق رحیم ورحمانی که گل وجود آدمی را خود سرشته

وپرورده اینک بدنبال عذاب و به زنجیر کشیدن مخلوق خود باشد،چگونه می شود خداوند ستاری که

انبیا ورسولان واولیای خود را برای نجات انسانها از قعر پستی ها ورذالتها فرستاد ومامور کرد

،حال به دنبال به آتش افکندن آنان باشد،اینجاست که تفاوت خداوند قشریون  ظاهربین باطن ستیز با

خداوند عشاق عارف ظاهر گریز  به زیبایی تمام مشخص می شود،اینجاست که راز ورمز دعای

سالار عاشقان در گودی قتلگاه در حق معاندان خود تفسیر می شود واینجاست که سر توبه وانابه

هویدا میگردد،آری،خدای عرفا تنها به دلیل شایستگی پرستیده شدن است که پرستش می شود لذا

بهشت وجهنم ونعمات دنیوی و اخروی معیار عبودیت غمخوار عاشقان نمی باشد،اینگونه است که

عبادت عرفا در کلام امیر صلحا (عبادت احرار )نام می گیرد که مخصوص خاصان خاص است که

رب عظیم را به علم حضوری درک کرده اند ،نه عبادت تجار وبازرگانان که تنها سود ومنفعت

خویش را عامل ایمانشان قرارداده اند(راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست -آنجا جزآنکه جان

بسپارند چاره نیست)در پایان بار دیگر به کلید واژه عبادت عرفا اشاره می کنم که آن عبارتست از

واژه (رحمت)که شامل همه مخلوقات می گردد ،حال این آدمیان هستند که مخیر آفریده شدند تا

رحمت واسعه او را انتخاب کنند که ان شاالله اینگونه باشد(در زلف چون کمندش ای دل مپیچ

کانجا-سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت)-والعاقبه للمتقین-

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 18:46 توسط علی اکبر محبوبی| |

حوادث تلخ وگزنده چند روز اخیر،این حقیر کمترین را برآن داشت تا عمق فاجعه را برای مخاطب

هوشیار وتیزبین تبیین وتحلیل کنم.آنچه در روزهایی که گذشت شاهد آن بودیم لگدمال شدن حقیقت

وماهیت وجودی انسان بود که قلب هر انسان بیداردل وبا فطرتی را به درد می آورد ودل عارفان

واصل را چون گدازه های آهن ذوب می کندوراه را برهمایش نهایی انسانها در جستجوی لطیفه

غیبی وجود خویش که همانا وجود ذی وجود انسان کامل است می بندد.مسئله ،تنها وتنها توهین به

مقدسات شیعیان وهمه دلداده گان مکتب ریشه دوانده در ایران نیست بلکه حقیقت موضوع هتاکی

نسبت به مقام خلیفه اللهی انسان است که در گزاره (یحبهم ویحبونه)تجلی پیدا میکند وهمه مباحث

انسان شناسی،وجودشناسی ودر نهایت خداشناسی راشامل می شود ،حال سوال اینجاست که کدام

عامل باعث می شود تا یک خواننده زیر زمینی به خود جرات  دهد که حتی به فطرت پاک خویش

نیزپشت کند وهویت وجودی خویش رانیز منکرشود.دردآورترین نکته در این موضوع سکوت هر

انسان پیوند خورده با حقیقت عشق گستروافق پرداز است که به فضل الهی هیچگاه رخ نخواهد داد

ومانند همیشه ملت عاشق ودلداده به مکتب ریشه دوانده در ایران،علم انسانی،الهی وآرمان آفرین

خود رامانند هماره تاریخ بر دوش خواهدکشید وفریاد فطرت طلبی خویش رابه گوش همه آگاه دلان

جامعه بشری خواهد رساند،لذا رسالت همگان دراین مقطع حساس وسرنوشت ساز،پیوستن به

دریای خروشان متمدن ترین ملت عالم هستی است که جزاین راه برای عالمیان باقی نمانده است

واعلام انزجار از هتاکانه ترین ومشمئزکننده ترین حرکتی است که در این روزها علیه عاشق ترین

انسان عالم وجود رخ داده است،ان شاالله ما نیز به جرگه یاران آن نازنین بپیوندیم چراکه وجود

همگان طفیل وجود اوست وحرکت نهایی بصیردلان وپاک ضمیران حول محور وجودی او شکل

خواهدگرفت ومسیرآخربه اوختم خواهدشد(والعاقبه للمتقین)

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 22:5 توسط علی اکبر محبوبی| |

به نظرم رسیددراین فرصت به تحلیلی گذراوالبته عمیق وژرف ازمکاتب مادی موجود در صحنه

جهانی وعرصه بین الملل وروابط امروز ملتها که البته سهمی به سزادر تعیین سرنوشت ملل مختلف

 دارد بپردازم.سوالی که مدت هاست اذهان تمام متفکران شرق وغرب عالم رابه خود مشغول کرده

 است ،این گزاره کلیدی واثرگذار است که چرا تمام مکاتب مادی وماتریالیستی که نقطه کانونی خود

را براصالت لذت ورفاه انسان گذارده بود نتوانست آمال بشری را برآورده کند وآلام بشری را مرتفع
 
سازد،تمام متفکران ومتکلمان واندیشمندانی
چون(سقراط،افلاطون،ارسطو،سیسرو،آکوییناس،توماس هابز،جان لاک،دیویدهیوم،جرمی

بنتهام،مارکس،انگلس،مارکوزه و.......)در پی کسب بیشترین لذت برای بیشترین شمار مردم بودندکه

البته با تاکتیک ها واستراتژی های مختلف برای پیاده کردن آرمان خود تلاش می کردند،اما آن نکته

کلیدی که ازآن غافل بودند،(توجه به هر دو بعد انسان که در نهایت تشکیل دهنده جامعه ودر نهایت

اجتماع است )می باشد،لذا بی توجهی به این گزاره تاثیرگذار وسرنوشت ساز باعث  ناکامی هر

دودسته از اندیشمندان شرق وغرب شده است چراکه آنان با حقیقت انسان وموجودیت وماهیت

اصیل او آشنا نیستند، درنتیجه با نگاهی گذرا به سیر اندیشه در غرب متوجه می شویم که از دوره

 دولت شهری تا برده داری تا دوره فئودالیسم وحاکمیت دولتهای مطلقه تا روی کار آمدن ایده

لیبرالیسم ومارکسیسم ودر نهایت دولت رفاه تنها بعد مادی وخاکی وزمینی انسان مورد توجه

قرارمی گیرد وبعد اشراقی وعرفانی آن نادیده گرفته می شود،این نکته همان مشکلی است که در

 تحلیل های متفکران شرق نیز به چشم می خورد اما به نحوی دیگر،
درنتیجه برون دادتفکرمدرنیته

وقوع جنگ های خانمان سوز،همچنین پدیده ای به نام شیوع انواع مواد مخدر،ظهورعرفان های


 نوظهور وکاذب،تحیرانسان غربی واحساس ناامنی وگرایش به انسانهای مقتدرقدرتمند(ابرمرد)

دوسوال دیگر مطرح می شود که نخستین آن علت ظهور وبعثت انبیا واولیای الهی است؟ودیگری

اینکه کدام مکتب واعتقاد هردو بعد زمینی وآسمانی انسان را می تواند در خود تلفیق کند وبه هردو

نیاز پاسخ دهد؟نکته نخست آنکه علت بعثت انبیا الهی تنها بیان یک سری قواعد واحکام دینی نبوده

ونیست لذا وظیفه ورسالت سنگین تری بردوش آن بزرگواران بوده است که عبارتست از (تبیین

شریعت ازطریق طریقت برای اتصال به حقیقت)،لکن هرکدام ازاین سه مرحله متصل به هم


ودرواقع لازم وملزوم یکدیگر است بنابراین نباید احساس کرد که رسالت پیامبراعظم تنها وتنها

برپایی یک جامعه دینی و به جاگذاردن احادیث وروایات برای نسل آینده مسلمین بوده چراکه چنین

گمانی بی شک نادرست وناصواب است، لکن هدف اصلی تبیین مکتبی است که انسان رابه قلل رفیع

انسانی والهی خود برساندو حقیقت جسمانی واشراقی اورا روشن گرداند.اما در پاسخ به سوال دوم

باید این گزاره کلیدی رامتذکرشد که آن مکتب عشق آفرین وافق گستر که پتانسیل همایش انسانها را با

رجوع به فطرت پاک آنان دارد تنها وتنها ریشه در حقیقت تعالیم تشیع دارد که امروز ریشه های آن

بنا به پیش بینی پیامبرعشق وزیبایی در ایران عشق پرور وجود دارد ووظیفه همگان،تبلیغ واشاعه

این مکتب انسان ساز است، چراکه برداشت ها وگرایشات نا به حق متفاوتی از اسلام عزیز در قالب

پوشش های متفاوت با عناوینی چون(وهابیت،بهاییت،طالبان،القاعده و..........)در جهان اسلام وجود

دارد که تبری ازآنان ومعرفی مکتب اصیل ریشه گرفته درایران از لوازم التزام به راه بی انتهای

توحید می باشد
،بنابراین برپایی جامعه آرمانی ومژده داده شده توسط متکلمان وفلاسفه غرب وشرق

تنها وتنها باحاکمیت انسان کامل متصل به آسمان امکان پذیر است که آن مسیر دل گشا نیز در مکتب

اشاره شده قابل حصول است،به امید اینکه همگان به این دریای بیکران بپیوندیم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:55 توسط علی اکبر محبوبی| |

به نظرم رسید که به تحلیل وبررسی وقایع تلخ این روز های عرصه سیاسی واجتماعی کشور

بپردازم وتا حد توان حقایق نهفته در پس پرده را آن هم با تبیین یک گزاره تاریخی برای بازدیدکنندگان

وبلاگ (درمکتب انسان کامل)شرح وبسط دهم.آنچه که این روز ها انسان در صحنه جامعه ملاحظه

میکند،وقایع دردناک جنگ صفین را به ذهن متبادر می سازد ووضعیت اسف بار آن جامعه ریازده

وفاصله گرفته از حقیقت انسان وماهیت آن را در مقابل دیدگان هر انسان بیدار دلی مجسم میکند.حال

سوال اینجاست که ویژگیهای آن زمان چیست وکدامیک با وضع فعلی امروز عرصه داخلی ما

منطبق است؟اگر نیم نگاهی به واقعه صفین داشته باشیم متوجه می شویم که در اثنای جنگ ودر آن

لحظات تاریخی که مالک اشتر به اردوگاه نفاق  وخدعه نزدیک میشود ودر اندیشه براندازی

حاکمیت ظلم وجور وستم است،ناگهان پیامی میرسد که حضرت جان شما را به بازگشت فرامیخواند

آنگاه چند لحظه ای مالک برای اطمینان از صحت ابلاغ پیام حضرت عشق به وی صبر میکند وپس

از اطمینان کامل به آغوش امیر عاشق پرور می شتابدودر کنار امیر عشق گستر قرار میگیرد،در

این فرصت خشک مغزان سطحی نگر  وجا مانده از حقیقت حضرت عشق به شایعه پراکنی و اتهام

گستری علیه تنها بازوی حضرت مراد می پردازندو مالک دلداده به امیر عاشقان را منحرف

میخوانند ودامان پاک اشتر امیر را به لکه ننگ وجان گداز عدم تبعیت از ولی آلوده می سازند ،در

کوچه وبازار بر طبل های انکر الاصواتشان میکوبند که آن مالکی که تا دیروز خود را مطیع امیر

میدانست،حال منحرف شده وسر از اطاعت ولی پیچیده است.(وچه سخت است تهمت عنودان وکینه

ورزانی که دستهای آلوده اشان از بیت المال مسلمین قطع شده و اجرای عدالت طاقت آنان را به

سرآورده وتنها راه ماندگاری خود را قطع بازوی ولی میپندارند)حال جالب تر، این نکته کلیدی است

که کسانی که مالک را سرتافته از امر ولی معرفی میکردند،خود جام زهر حکمیت را به حلقوم

مبارک امیر جانان ریختند وچه نا جوانمردانه پس ازقطع تنها بازوی حقیقی ولی نقشه شوم خود را

عملی کرده وابوموسی ساده لوح وبی بصیرت را به امیر عاشقان تحمیل کردند واین چنین مکر خود

را عملی ساختند،آری وضع فعلی ما نیز کم وبیش اینگونه است چراکه این روز ها نیز بازوی دلداده

به مکتب انسان کامل را هدف گرفته ومنحرف میخوانند وتمام وسایل رسانه ای خود را برای تخریب

منادی (اللهم عجل لولیک الفرج)به کار بسته اند تا شاید دستشان از اسکله های شخصی اشان قطع

نشود وامپراتوری شانزده ساله سابق خودشان را بار دیگر به دست گیرند و بار دیگر داغ دولت

شیفته انسان کامل را بر دل منتظران ومبلغان مکتب اصیل آن بگذارند واندیشه اسمانی انسان وانسان

سازی را در نطفه خفه کنند،به قول آن شاعر گمنام(تااین برادران ریاکار زنده اند-تااین گرگ سیرتان

جفاکار زنده اند_یعقوب درد میکشد وکور می شود_یوسف همیشه وصله ناجور میشود)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:33 توسط علی اکبر محبوبی| |

برادرعزیزوبزرگوارمان جناب آقای مهدی نصیری اخیرا در مورد سخنان ریاست محترم جمهوری در پیام

نوروزی اظهار نظری کردند که در این فرصت برآن شدم تا به نقد آرا این برادر ارجمند بپردازم.آقای دکتر

احمدی نژاد در پیام نوروزی خویش به تجلیل وتکریم از مقام انسان پرداختند که با واکنشهای مختلف از سوی

قشریون زمان منجر شد از جمله اظهار نظری عجیب وتامل برانگیز از سوی آقای نصیری که در این مقال

به تبیین آن میپردازم .مهدی نصیری درآخرین اظهار نظر خود فرمودند که تحلیل آقای رییس جمهور از

جایگاه انسان ریشه در مباحث فلسفی وعرفانی نشات گرفته ازمکتب یونان ونیز برداشت مدرنیته وتفکر

اومانیستی  دارد.نکته ای که در این مورد به ذهن می رسد عبارتست از عدم اطلا ع کافی گوینده سخن از

مبانی اومانیستی تفکر مدرنیته ونیز عدم شناخت صاحب سخن از مبانی روش شناسی ونیز معرفت شناسی

عالم اشراق،حال سوال اینجاست که واقعا تحلیل مدرنیته از(انسان) با تحلیل مکتب عشق وعرفان یکی است یا

نه کاملادو مقوله متفاوت ومتضاد است.در این قسمت به تحلیل تفکر اومانیستی از انسان میپردازم.تفکر

اومانیسم معتقد به اشاعه تمایلات سرکش انسانی است که اصالت این گزاره به استیلای اصل لذت در انسان

برمیگردد در حالیکه مراد ومنظور مکتب عرفان (مکتب انسان کامل)ازجایگاه انسان ریشه در قرآن کریم

وآیات واحادیث امامان معصوم دارد .آن نکته کلیدی که آقای نصیری وهم فکران ایشان از آن غافل اند حقیقت

فطرت آدمی وآن لطیفه غیبی موجود در کالبد برترین خلقت هستی است که (جان) نام دارد وتجلی تام وتمام

حقایق وحیانی والهی است .آری آن کلید حل معما عشق خداوند جلیل به انسان است که در گزاره (یحبهم

ویحبونه) متجلی میشود وحکایت از عشق دو سویه خداوند جلیل وانسان  دارد که با گزاره (ونفخت فیه من

روحی) آغاز میشود وتا هستی باقی است ادامه  می یاید،آری نکته مورد غفلت قشریون همه اعصار غفلت

ازحقیقت وحدت وجودی انسان با رب عظیم است که تنها وتنها حلاج ها وبایزیدها به این  جرگه پیوستندوخشک مغزان سطحی نگر از آن مقال جا ماندند .

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 17:32 توسط علی اکبر محبوبی| |

برآن شدم تا به شرحی مفید ومختصر ازدریچه کمال ورسیدن به مراحل معرفت وشناخت

ازمنظرمکتب انسان کامل بپردازم.حال سوال اینجاست که حقیقت کمال وصعود به مراحل بالای

حقیقت شهودی کدام مراتب رامی طلبد وکدام منازل سیروسلوک عاشقانه وعارفانه راطلب میکند.آیا

مرادازکمال طی کردن منازل مادی وجاه ومقام دنیایی است یا نه حقیقت پرورش خلیفه الله چیز

دیگری است ومنظر وگزاره دیگری راجستجو میکند .آیاصرفا تصدی یک عنوان ونشستن بریک

کرسی قدرت یا بهره مند شدن ازنعمات قلیل جهان خاکی روح بلند وملکوتی عالمگیرترین پدیده

هستی را ارضا میکند ویا غرق شدن در رویاهای دورودراز جسمانی و زمینی اورا به سعادت می

رساند .به نظرمیرسد که حقیقت چیز دیگری است .آری مراد از کمال عمیق وژرف در پرتو فطرت

زلال وشفاف آن موجودی که ابتدا خداوند جلیل عاشقش شد عبارتست از نظاره جان که بی تردید

جایگاه حقیقی حضرت حق آنجاست وجزآنجا نیست .آنجایی که حلاج های زمان به آنجا رسیدند

ومغز شریعت را تنها وتنها در حقیقت دیدند وسبک بال وبی پروا از فتوای قشریون زمان آنچه را که

دیدند ولمس کردند نواختند وسرودندو آموختند وعاشق راستین شدند چراکه مظلومانه سوختند.آری

حقیقت کمال تنها وتنها معرفت حقیقی وتام وتمام به جان انسانی که تماما مظهر انوار الهی است

میباشد وجزاین هرچه باشد خطاست.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:50 توسط علی اکبر محبوبی| |

Design By : Mihantheme